سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

متی ترانا و نراک

مدّتها بود که تک مصرعی در ذهنم تداعی می شد و من قصد داشتم که آن را تبدیل به شعری کنم ولی فرصت نمی کردم، تا این که تصمیم گرفتم به این انتظار پایان بدهم و تک مصرعم را به شعری کوتاه تبدیل نمایم، ابتدا نیّتم برای یکی از دوستان بود، ولی در ادامه گفتم: حیف است شعری را صرف دوستان دنیائی کنم، چه خوب است رنگ خدائی (صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ ) [1] به آن بدهم و ماندگارش کنم. با موضوع امام عصر (ارواحنا فداه) شروع کردم و این شد که می بینید:

خواهم که ترا ببینم اکنون

در نزد تو من نشینم اکنون

آیا شوَدَت که رخ نمائی؟

من روی مهَت ببینم اکنون؟

هر چند گنه سیاه کرده

رویم ز تو، شرمگینم اکنون

اما چه کنم عزیزِ جانم

شرم از عرق جبینم اکنون

ترسم که بمیرم و نگردد

روی مهِ تو ببینم اکنون

ای علّتِ خلق و خلقِ علّت

من مشتری زمینم اکنون

ای کاش ترا خریده بودم

با قلب و دلِ حزینم اکنون

چون سَمع و بصَر گناه کرده

هرگز نشود ببینم اکنون

هاشم[2] تو چقدر غافل استی؟

من نزد توأم، همینم اکنون؟

گر پاک کنی تو دیده ات را

خواهم که ترا ببینم اکنون



[1]   - آیه 138 سوره بقره

[2]   - شعری از: هاشم مالکی/ روستای وَربُن(الموتِ قزوین)/12/5/90




تاریخ : پنج شنبه 90/5/13 | 9:27 صبح | نویسنده : پوریا | نظر
       

  • حمزه
  • حقه
  • کارت شارژ همراه اول