|
بوی سیب ::: پوریا :::[516]
*به وبلاگ (بوی سیب) خوش آمدید*، من وبلاگ نویسی را در سال 1384 آغاز و به اینجا رسیدم و.... این وبلاگ در سال 1386 با نام دل نوشته آغاز به کار کرد، اندکی بعد نامش به رنگارنگه تغییر یافت و پس از مدتی هم نام بوی سیب را به خود گرفت؛ وبلاگ بوی سیب سعی دارد به مسئله ی اخلاق در جامعه ی با رویکرد فرامین اهلبیت(علیهم السلام) و... بپردازد... امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد ... نوشته های این وبلاگ نظر شخصی بنده است ... ضمناً به علت افزایش سرعت وبلاگ مطالب زیاد در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می شود که با توجه به موضوع می توانید پیدا کنید. در ضمن از قرار دادن لوگوهائی با ظاهر غیر اخلاقی و حجم زیاد معذورم ........... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است. تمام مطالب این وبلاگ تولیدی است. | ||
|
شبهای بغداد توجه: برای دیدن تصاویر روی لینک ها کلیک کنید درست شب آخر حضور ما تو عتبات (بغداد) بود و قرار بود که فرداش بریم زیارت امامین کاظمین(ع)، ما رو از ساعت 4-5 عصر به یه هتل کنار رودخانه ی دجله بنام «ملک دجله» بردند و چند بار تذکر دادند که هیشکی از هتل خارج نشه (یعنی نوعی زندان محترمانه به علت عدم امنیت). این هتل که در ابتدای ورود ما برقش قطع بود و آب جوش نداشت و خدمات ضعیفی داشت و کهنه و کثیف بود، تلوزیونش قطع بود .... گذر زمان رو برای ما سخت می کرد.( هر وقت میگی فلان چیزش خرابه می گن باشه بزارین مهندس بیا... اونا چون می دونن که زائرای ما یه شب بیشتر اونجا نیستند، اهمیتی به خرابیای هتل نمی دن) چند روزی بود که با مدیر محترم کاروان (جناب آقای توانا) این بحث رو داشتیم که یه جلسه با اعضای کاروان تو اتاق یکی از دوستان برای تبادل اطلاعات و معرفت افزائی در مورد عتبات بزاریم. این برنامه تو هتل بغداد جور شد و این مراسم با چند برنامه و همکاری دوستان اجرا شد، بخشی از برنامه که دلگویه بود توسط گوشی ضبط شد که تو ادامه ی بحث به اون اشاره خواهد شد. تو این مراسم که هم دعا بود و هم جشن تولد یکی از زوّار بود، دوستان به ابراز نظرشون در مورد این کاروان پرداختند و با دعای توسل مراسم به پایان رسید. جناب آقای معصومی به مناسبت چهل ساله شدنشون به نیّت امواتشون، بانی رانی شدند که ما و امواتشون رو خوشحال کردند. دل گویه ها آقای خسروی: من خدا را شکر می کنم و این بهترین چیزی بود که نصیبم شد، از بچگی آرزو داشتم که به این اماکن بیام، اصلاً فکرشو هم نمی کردم که بتونم کربلا بیام. آقای حبیب اسودی: احساس من خیلی خوبه، خوش گذشت به من، خدا کنه دوباره هم بیام اینجا. آقای رجب قلخانی: من هم سالهای سال آرزوم بود که بیام کربلا، یه شعر از کتابهای قدیمی پیدا کردم که می گه: به دریا رو نهاد، همت ببین، جوان مردی نگر. آقای خواجه زاده: من هر چی فکر می کنم این سفر رو به دعای پدر مادرم اومدم و الان که فکر می کنم یه چیزی رو جا می ذارم اینجا، دلمو دارم جا می ذارم، ایشالا دوباره قسمتم بشه برگردم. آقای قربانعلی: این سفر که همه آرزوشو داشتند، قسمت ما شد، ولی الان که می خوایم بریم ناراحتم. آقای حسین شیخ: این سفر دومم بود، سفر اولم رو با مادر خدا بیامرزم اومده بودم، این سفر پر بار و با معنویت بود، تونستم به معنویتم بیافزایم. آقای معصومی: سفر با معنویتی بود، هیچ وقت فکرشو نمی کردم که بتونم به این سفر بیام. خانم آقای معصومی: هم اکنون که این جمله را می گویم، در حالی است که تولد دوباره شیعه شدنم را مدیون شما زحمات شما عزیزان هستم، دعا کنید که تا آخر عمر بتوانم این تولد را نگه دارم. خانم سمیعی: آرزوم بود که به بارگاه امام حسین(ع) و قمر بنی هاشم(ع) برسم، هنگام جنگ من خدمت ها برای رزمنده ها می کردم، و آرزوم این بود که یه همچین روزی به پابوسشون بیام و ببوسم. خانم زارع: من امسال محرم و صفر خیلی به عشق حضرت زینب و رقیه(س) گریه می کردم، چون برادرم و دو تا از بچه های کوچیکم رو از دست داده بودم و برای علی اصغر (ع) گریه می کردم، از خدا سپاسگزاری می کنم، هیچ روز عمرم به اندازه این سفر به من خوش نگذشته. خانم حسن آبادی: من لیاقت این رو نداشتم که به اینجا مشرف بشم، از دعای پدر مادرم و مادر شوهرم بود که اینجا هستم. خیلی ممنون. خانم حجتی: من هنوز باورم نمی شه که اینجام، برم هم باورم نمی شه کجا بودم و از کجا اومدم، فقط از امام حسین(ع) می خوام معرفت اینجا رو بما بده و یادمون نره کجا بودیم و کجا میریم، به حق علی(ع) همه مون پاک بیایم و پاک بریم. خانم مروی: موقعی که می خواستم بیام کربلا، هر کی منو میدید می گفت: خوش بحالت که داری می ری کربلا، هیشکی از حضرت علی(ع) یادش نبود، ولی واقعاً من غربت رو تو حرم حضرت علی(ع) دیدم. میگن امام رضا(ع) غربیه ولی من حسّم این بود که واقعاً حضرت علی(ع) غریبه اینجا. آقای محمد سما کار: خیلی سفر خوبی بود، چیزی که اصلاً فکرشو نمی کردم این که اسمم در اومد برای این سفر، خدا لایق دونست که اومدیم پابوس امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع)، ایشالا قسمت بشه دوباره با شما دوستان عزیز بیایم، خیلی کاروان خوبی بود. آقای غلامرضا زارع: ای وجودی که وجودم ز وجودت بوجود آمده است/ جان به قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است. خیلی خوشحالم که با همکارهای عزیزم و حاج آقای توانا و .... همسفر شدم، باور کنید با این که من و خانومم تو تهران غریبیم، تو این کشور غریب اصلاً احساس غربت نکردم، و یه لحظه هم دلم تنگ نشده برای اونجا، با این که یه بچه کوچیک دارم و اونو نیاوردم، باور کنید دلم برای اونم هنوز تنگ نشده، در صورتی که وقتی تهران هستیم و اونا میرن شهرستان دلم براشون تنگ می شه. از خدا می خوام که برای همه مون معرفت زیارت این ائمه رو بده و هیچ موقع هم از ما نگیره. و هر روزی که می گذره معرفتمون عمیق تر بشه. ایشالا یه بار دیگه با معرفت بیشتر بیایم و ائمه مون رو زیارت کنیم. و هر کی هر چی حاجت داره خدا بهش بده و در رأس همه ی حاجتها اینه: اللهم عجّل لولیک الفرج. فکر می کنم باید دعای همه مون باشه. آقای حسین آرین: هر وقت تو شهرمون دسته های سینه زنی رو می دیدم، می گفتم: این همه آدم به عشق امام حسین (ع) سینه می زنند، آرزو می کردم که یه روز بیام به کربلا که خدا نصیبم کرد، فقط دوست دارم سر لوحه ی زندگیم امام حسین(ع) باشه. آقای خلیفه ای: من اصلاً انتظار اینو نداشتم که بتونم از بیمارستان بیرون بیام و به این سفر پر از معنویت برسم. ممنونم آقای جعفر سلیمان پور: من از بچگی عاشق امام حسین(ع) و حضرت ابالفضل(ع) بودم، من آرزوم اینه که سه چار تا سرطانی خیلی بمن التماس دعا کردند، (با گریه) خدا خودت.... یه سری دلشون میخواد بیان که یا مشکل مادی دارند یا مشکل دیگه، دوست دارند بیاند و نمی تونند بیاند، خدا بحق آبروی حضرت زهرا(س) اونا هم به آرزوشون برسند. کودکان کاروان مونا سادات معصومی: بهم خیلی خوش گذشت، دوست دارم اینجا بمونم مبینا سادات معصومی: خوشحالم که در نه سالگی به کربلا اومدم و موقع جشن تکلیفم هست. فاطمه شیخ: کربلا خیلی خوب بود که رفته بودیم، جای عزیزم خیلی خالیه این جور موقع ها. بازم دوست دارم برم کربلا. یه بار با عزیزم و بابا و مامانم و عمه ام اومده بودیم. باقی رفقا هم خسته ی سفر بودند و نتونستند تو این مراسم شرکت کنند. در خاتمه خانم سمیعی از طرف خانمها از مجریان این کاروان تشکر کردند. خ سمیعی: این شب مثل اون شبیه که بلا تشبیه حضرت اباعبدالله(ع) یارانش رو جمع کردند و براشون صحبت کرد.... و آقای حجتی از طرف آقایون هم. برای دیدن باقی تصاویر این سفر در ادامه ی مطلب به بر روی لینک های زیر کلیک کنید.
[ دوشنبه 1/12/90 ] [ 2:9 عصر ] [ ::: پوریا ::: ]
|
| |
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||
< classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" id="WindowsMediaPlayer1" width="94" height="40" style="border: 1px dotted #999">>
ghalebeweb.blogfa.com